ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید محمدعلی چوپان‌خو روایتِ همدلی دختران مشهدی در مسیر عشق با اجرای پویش بزرگ «آهوانه» حکایت مادران از تداوم زیرمیزی در خدمات زایمان| مبلغی که در قبض بیمارستان و تعرفه‌های رسمی جای ندارد تحقیر کلیشه‌ای زنان و مادران توسط برخی از بلاگر‌های آقا در فضای مجازی مادر خبرنگار شهید «محمدرضا امانی (میثم)» به فرزند شهیدش پیوست مشهد؛ میزبان برگزاری دوره داوری درجه۲ والیبال بانوان شد باتسام برای حضور در لیگ‌برتر بسکتبال زنان ایران ۲ هفته مهلت دارد روایت مادر شهید علیرضا زارعی ثانی از روز‌های نخست زندگی او اهدای اعضای بانوی نیشابوری به بیماران نیازمند پیوند عضو جان دوباره بخشید میانگین سنی ازدواج در دختران و پسران در خراسان رضوی چقدر است؟ ناباروری در بسیاری موارد قابل درمان است| سن؛ یکی از مهم‌ترین عوامل اثرگذار بر باروری بانوان «رازیانه» باعث افزایش شیرمادر می‌شود معرفی یک فرمول نامرئی برای تربیت فرزندی قدرتمند مغفول ماندن بسیاری از نقش‌های زنان در جنگ‌های تحمیلی اخیر | رسانه ها، پیگیر بازنمایی هویت واقعی زن ایرانی را باشند بانوی ملی‌پوش تیراندازی ایران: همه تیراندازان حاضر در فینال حرفه‌ای هستند راه اندازی نخستین صندوق حمایت از زوجین نابارور کشور در کرمان ضرورت نشان دادن نقش برجسته زنان در بازسازی اجتماعی ایران پس از جنگ آیا جمله «با خودش زندگی می‌کنم نه خانواده‌اش»، تفکر درستی است؟
سرخط خبرها
حرم نوشت‌های یک خادمه | لذت بازی در حرم

حرم نوشت‌های یک خادمه | لذت بازی در حرم

  • کد خبر: ۱۹۷۲۰۶
  • ۰۷ آذر ۱۴۰۲ - ۱۴:۴۷
معتقد بودم حرم برای بچه‌ها باید خاطره بازی بسازد و نمی‌توان از آن‌ها انتظار اعمال عبادی داشت. باید بدوند و آب‌بازی کنند.
مریم دهقان
خبرنگار مریم دهقان

به گزارش شهرآرانیوز، آفتاب از نیمه یک روز تابستانی گذشته بود و من کنار حوض صحن آزادی ایستاده بودم. زائران برای رفع گرما و عطشی که بر پوستشان نشسته بود، از هر طرف که وارد صحن می‌شدند، به سمت حوض روانه می‌شدند و دست و صورتی به آب می‌زدند تا داغی گرمای تابستان را با خنکای آب زلال معاوضه کنند.

در حال تماشای فرار مردم از آفتاب به سایه در صحن بودم و گاهی ایوان طلای غرق در نور را می‌دیدم که صدای شیرین و نازکی پرید وسط نگاهم و گفت: «سلام خاله. می‌شود کنار حوض بنشینم؟» پسرکی بود سبزه و بانمک با چشم‌هایی سیاه و براق و مو‌هایی فرفری که پیراهن سفیدی تنش بود و شلواری ورزشی به پایش.

از صمیمت صدا و رفتارش خوشم آمد. بی‌درنگ گفتم: «بله، حتما، فقط به این شرط که خودت را زیاد خیس نکنی.» قول داد و گفت: «باشد، ولی اگر کمی بازی کنم که ایرادی ندارد؟»

گفتم: «یه کم نه!» و آستین‌هایش را ورمالید و دستش را تا آرنج توی حوض آب می‌زد و بالا و پایین می‌آورد. حین بازی، نامش را پرسیدم و اینکه اهل کجاست. با لهجه شیرینش گفت از آبادان آمده است و قرار است برود کلاس دوم؛ دیگر اینکه نامش محمد است. چند پسر بچه که پدر و مادرشان کنارشان ایستاده بودند با حسرت به محمد نگاه می‌کردند. فقط کنار حوض ایستاده بودند و با وسواس دستی به آب می‌زدند.

پسربچه آبادانی که با خیال راحت روی لبه حوض نشسته بود، انگار متوجه رغبت و حسرت بچه‌های دیگر شده باشد، رو به یکی از آن‌ها گفت: «بیا! چیزی نمی‌شود.» بعد رو به من کرد و گفت: «خاله، حالا اگر پاهایم را داخل حوض بذارم چه می‌شود؟»

حالا که من هم با او احساس صمیمیت می‌کردم و از اعتمادبه‌نفس کودکی هفت‌ساله حظ می‌بردم که تنها کنار حوض آمده است و می‌خواهد به خواسته‌اش برسد، کمی خودم را به او نزدیک کردم و یک درجه تن صدایم را پایین آوردم، «ببین پسرم، من حرفی ندارم، ولی ممکن است بقیه خادم‌ها اجازه این کار را به تو ندهند.»

گفت: «من که کاری نمی‌خواهم بکنم!» و کمی خنده چاشنی لهجه شیرینش کرد. خیلی راحت پاچه‌هایش را بالا داد و پاهایش را داخل آب گذاشت.

غافل‌گیرم کرده بود، ولی من هم خندیدم، چون معتقد بودم حرم برای بچه‌ها باید خاطره بازی بسازد و نمی‌توان از آن‌ها انتظار اعمال عبادی داشت. باید بدوند و آب‌بازی کنند. باید آن‌قدر بازی کنند تا همه لحظات حرم برایشان به یک تابلوی دوست‌داشتنی تبدیل شود و به حضور در حرم و هر مکان مذهبی دیگر میل پیدا کنند.

از این رو، نه‌تن‌ها به محمد و محمد‌ها ایراد نمی‌گرفتم، آب‌بازی کنار حوض را هم یادشان می‌دادم. محمد باعث شده بود بچه‌های دیگر هم اطرافش جمع بشوند و جرئت بازی کنار حوض صحن آزادی را پیدا کنند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.